باز با دردم مداوا می کنم...
با دل دیوانه ام تا میکنم...
می روی با یک خداحافظ و من شب تو را در خواب پیدا می کنم..
با خیال و خواب و رویا باز هم درد دوری را مداوا می کنم
شعله عشق تو می سوزد مرا من فقط ان را تماشا می کنم توبه کردم تا فراموشت کنم ...
باز هم امروز و فردا می کنم
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دل ات را می پویند
مبادا شعله ای در ان نهان باشد
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه ها را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد
کباب قناری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست، نازنین
ابلیس پیروزْ مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
نوشته شده توسط در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت 15:29 موضوع | لینک ثابت
گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد 
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد
بیتو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایهی دیوار آرامم نکرد
خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد
سوختم آنگونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تببُر نمدار آرامم نکرد
ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد
مي روم نزديك و حال خويش مي گويم به او
آنچه پنهان داشتم زين پيش مي گويم به او
گشته ام خاموش و پندارد كه دارم راحتي
چند حرفي از درون ريش مي گويم به او
غافل است او از من و دردم شود هر روز بيش
اندكي زين درد بيش از پيش مي گويم به او
غمزه ات خونريز و دل در بند لعل نوشخند
دل نمي داند جفاي خويش مي گويم به او
گرچه وحشي دل از او بركند مي رنجد به جان
گر بد آن دلبر بدكيش مي گويم به او
نوشته شده توسط در سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 12:46 موضوع | لینک ثابت

بي نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت
بي تو اي شوق غزلآلودهي شبهاي من
لحظهاي حتي دلم با من همآوايي نداشت
آنقدر خوبي که در چشمان تو گم ميشوم
کاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!
اين منم پنهانترين افسانهي شبهاي تو
آنکه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت
در گريز از خلوت شبهاي بيپايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت
نوشته شده توسط در شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 22:47 موضوع | لینک ثابت

گفته بودند : بشکن !
اما اعتنایی نکرده بودم ....
لرزش صدایت ، گلایه هایت ، حرفهای نگفته ات ...
تکانم داد !
گفتم : دیگر رفیق نیست !
اما اینبار حرف دلم بـا حرف زبانم یکی نبود !
به خاطره تــــو !
به حرمت تمام روزها و شب های یادگاریمان ، به حرمت واژه رفیق ، به حرمت حرفهایت .....!
گفتی : بشکن !
بـاشد رفـیـق !
این بار غــرورم را بـا تمام غــرور خودم ، خــرد می کنم ..
و می گویم مــن مغــرورتــریـن ، ســربــزیــرتــریــن پسر شهـرم !!!
نوشته شده توسط در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 0:43 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 20:57 موضوع | لینک ثابت

زورکی نخند عزيزم ، ميدونم اومدی بازی
نميخوام اين آخرين ، بازی زندگيم ببازيم
خودتو راحت کن و ، فکر کن که جبران گذشته اس
از منم ميگزره اما به دلت چاره نسازی
اومدی بشکنی بشکن ، از من ساده چی مونده قبل تو هر کی بوده ،
تموم تار و پود سوزونده
تو هم از يکی ديگه سوختی ميخوای تلافی باشه
بيا اين تو و دلو .... باقی احساسی که مونده
دل ما اونقده پاره س ، موندنش مرگ دوباره س
آسمون سينه ما ، خيلی وقته بی ستاره س
همينی که باقی مونده ، واسه دلخوشی تو بشکن
تيکه تيکه هامو بردن ، آخرينشم تـــو بکن
نمیخوام بگزره عمری ، خسته شی واسه فريبم
يقتو نميگيره هيچکس ، آخه من اينجا غريبم
بزنو برو عزيـزم ، مثل هر کس که زد و بـرد
طفلی اين دل که هميــشه ، به گناه ديگرون مــــــــرد
نفرتت رو از غريبه ، سر يک غريب خراب کن
خنده کوتاهمم رو ، بيا گريه کن عذاب کن
مهمم نيست که چه جرمی، يا گناهی اين سزاشه
باقی دلم يه مشت خاک، همينم ميخوام نباشه........
عقده های يک شکستو ، خالی کن سر دل من
ديگه متروک مونده واست ، خاک پير ساحل من
از نگاهات خوب می فهمم ، که تو فکرت يک فريبه
بازی بسه پاشو بشکن ، من غريبو تو غريبــــه
آره تو راست می گی ...عشق من به تو فقط يه خياله ...چه رويای پوچی ...
نوشته شده توسط در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 23:49 موضوع | لینک ثابت
آی آدما گوش بکنید وصیت من
آی شمایید که میگیرید رو دوشتون جنازه من
دستای منو از توی تابوت بیرون بزارید
تا که بدونن هیچی از این دنیا نبردم خالین این دستای من
تو رو خدا موهای منو شونه نکشید
تا که بدونن دست نوازش نکشیدن رو سر من
اگه کسی سراغم و ازتون گرفت
تو رو خدا نزارید بره آخه اونه قــــــــــــــــــــــــــــــاتل من
بگید چشاش به در بود نیومدی سراغش
بگید به یاد تو بود نیومدی سراغش
بگید که تک ف ت بود نیومدی سراغش
بگید که عاشقت مُـــــــــــــــــــــــــــــــــرد دیگه نیا سراغش

عسلم بی تو شکستم *عسلم بی تو بریدم
از ته دل تورو خواستم* به تو هرگز نرسیدم
تو هنوز برام عزیزی* من هنوز برات میمیرم
آرزومه تا یه روزی *بشه دستاتو بگیرم
بزار خوابتو ببینم *وقتی عاشق سکوتم
چرا باورت نمیشه* تو نبودی من نبودم
تو نفس نفس صدامی* تو عزیز لحظه هامی
منو از گریه نترسون* تو خودت بغض صدامی
تو بهونه میگرفتی *من برات گریه میکردم
چرا دیدی گریه هامو* آخه من برمیگردم
تو هنوز برام عزیزی * من هنوز برات میمیرم
آرزو مه تا یه روزی* بشه دستاتو بگیرم
بزار خوابتو ببینم *وقتی عاشق سکوتم
چرا باورت نمیشه*تو نبودی من نبودم
نوشته شده توسط در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 23:20 موضوع | لینک ثابت
بودنم را هيچ کس باور نداشت
هيچ کس کاري به کار من نداشت
بنويسيد بعد مرگم روي سنگ
با خطوطي نرم زيبا وقشنگ
آنکه خوابيده در اين گور سرد
بودنش را هيچ کس باور نکرد

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است .......
بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ......
بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست .....
او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ......
صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ....
دررثايم بنويسد كه شاعر بوده است.........
بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ......
مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است ......
مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ......
بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ......
غزل هجرت من را همه جا بنويسيد ......
روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است.........
نوشته شده توسط در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت

شكستند آيينه ي باورم را
به طوفان سپردند خاكسترم را
و باران و پرواز را جمع كردند
به رگبار بستند بال و پرم را
و طوفان عرياني تيغ پو شاند
به تن پو شي از زخم ها پيكرن را
تو درد و برايم شكفتي، اما
در آيينه ديدم من ديگرم را
شب،نشانه ات را ربودي زچشمم
به دامان باران نهادم سرم را
به من گفته بودي نگوييم بجز عشق
به نام تو كردم همه دفترم را
پر از داغ گلهاست شعرم،كه شستم
در آوازبلبل شبي دفترم را
اجاقي نشد گرم آغوش شوقم
بغل مي كند باد خاكسترم را
نوشته شده توسط در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 23:52 موضوع | لینک ثابت
افسوس به شب پنجره ای باز نشد
در ذهن زمان هنجره ای باز نشد
ای ابر ز دلتنگی من اشک ببار
از بغض دل من گره ای باز نشد
یلدای دلم شعله مهتاب ندید
حتی به شبی قاصدکی خواب ندید
لبریز عطش شد و نبارید بهار
در گیر سرابست ولی آب ندید
بر باغ دل از داغ شقایق بنویس
عرفان مرا سوره ی مشرق بنویس
غزل جرعه ای از عشق نداشت
آواز مرا لهجه ی عاشق بنویس
از عشق ندارم گله ای عیب مکن
دیگر نه به تو حوصله ای عیب مکن
در فصل دلم هیچ بهاری نشکفت
در کوچ نشد چلچله ای عیب مکن
ای عشق چرا محرم دردم نشدی
فانوس شب کلبه سردم نشدی
پاییز مرا پنجه زد آغوش گرفت
یک بوسه بهار رخ زردم نشدی
نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 20:48 موضوع | لینک ثابت
دیر گاهیست که تنها شده ام
باز هم قسمت غم ها شده ام
من که بی تاب شقایق بودم
قصه ی غریب صحراشده ام
مگرآینه زمن بی خبرشده است
همدم سردی یخها شده ام
وسعت دردفقط سهم من است
که اسیر شب یلدا شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنند
تا نبینم که چه تنها شده ام
نوشته شده توسط در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 21:4 موضوع | لینک ثابت

کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...
نوشته شده توسط در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت
شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا
نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 20:33 موضوع | لینک ثابت
هيچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نيست بگو راست بگو

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم.
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعني عالمي راز و نياز 
حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 20:15 موضوع | لینک ثابت

اگه همصدام بودي
اگه همصدام بودي هيچكي حريفم نميشد
كوه اگه رو شونههام بود كمرم خم نميشد
تو اگه خواسته بودي آخ
تو اگه خواسته بودي تو اگه مونده بودي
موندني ترين بودم عمر صِدام كم نميشد
اگه همصدام بودي
اگه همصدام بودي هيچكي حريفم نميشد
كوه اگه رو شونههام بود كمرم خم نميشد
اگه زخمي ميشدم به دست تو مرهم بود
زخم قيمتي من محتاج مرهم نميشد
اگه بارون عزيز با تو بودن ميگرفت
گل سرخ قصهمون تشنه شبنم نميشد
تو اگه خواسته بودي آخ
تو اگه خواسته بودي تو اگه مونده بودي
موندنيترين بودم عمر صدام كم نميشد
تو اگه خواسته بودي آخ
تو اگه خواسته بودي تو اگه مونده بودي
موندنيترين بودم عمر صدام كم نميشد
اگه همصدام بودي، آخ اگه همصدام بودي
نوشته شده توسط در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت
ساقیا امشب صدایم با صدایت ساز نیست
یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست کاش روزی از ته دل فریادم کنی کاش روزی یک نظر در چشم من یک شرر از عشق تابانت کنی گر گدای عشق خوار و خسته و فرسوده شد من گدای عشق تو هر چند تو خوارم کنی گر بسوزد قلب من نه باک نیست آرزو کردم کز آتش عشقت تو سرشارم کنی 
نوشته شده توسط در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 17:16 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم دیگری مرا آن همه آزار نکرد آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
فهرست اصلی
نویسندگان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY